تبلیغات
هیچکس - واکسن حجاب
 
هیچکس
جمعه 3 آبان 1392
می نویسم برای آنان که میفهمند...

جلوی آینه قد علم کرده بود معلوم نبود چه میکرد، جلو تر رفتم چیزی درون کیفش گذاشت.

چادرش را بر سر انداخت،پیش بسوی درب خروجی،گفت میخواهد برود دانشگاه ، از اول

هم چادری نبود فقط برای دانشگاه چادر میپوشید گفتم چرا چادر به سر میکنی؟تو که

اعتقاد نداری؟

فکر کردم سر عقل آمده و چادر را انتخاب کرده گفت با چادر کمتر بهم شک میکنند!!!!!

گفتم چادر تو را حفظ میکند چرا خیانت میکنی به چادر؟

پوز خندی زد و گفت تو چه میدانی شور و شوق جوانی چیست؟

ظهر از دانشگاه برگشت با سرو لباس ژولیده،رفت و درب اتاق را محکم بست...

رفتم کنارش نشستم فقط گریه میکرد پرسیدم چه شده؟

گفت اگر این چادر نبود معلوم نبود من چه بلایی به سرم می آمد...!!!!!

پرسیدم چرا؟کنجکاوی ام گل کرده بود ولی او به هق هق افتاده بود نمیتوانست کلامی

حرف بزند.

برایش آب آوردم کمی آرام شدبعد برایم تعریف کرد:

در راه برگشت از دانشگاه در اتوبوس چادرم را برداشتم.

و در کوچه پس کوچه های خلوت محله و در آفتاب گرم و سوزان ظهر به سمت خوابگاه روانه شدم چند جوان الواط را دیدم ترسیدم تند تر راه افتادم بسیار تند...هر چه تند تر میرفتم آنها هم تند تر می آمدند از ترس چشمانم پر از اشک شدفقط میدویدم زیر لب خدا را قسم میدادم" انگار به دلم برات شد"چادرم را سر کردم ناگهان ماشین گران قیمتی ان سمت کوچه دختری زیبا با بد ترین وضع حجاب را پیاده کرد و رفت یکی از الواط گفت اون یکی خوشگل تره اینو بیخیال... منو رها کردند به سمت او رفتند به دخترک رسیدند و دیری نگذشت که ماشین عقب عقب آمد و راننده با الواط گل آویز شد و من....

من دوان دوان خودم را به درب خوابگاه رساندم تا برسم هزار بار زمین خوردم، اونوقت بود که تازه فهمیدم

چادر وسیله ای برای گناه نیست بلکه پرده عصمت من است...





نوع مطلب : حجاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه