تبلیغات
هیچکس - اشک ...
 
هیچکس
سه شنبه 19 آذر 1392

دیشب با خدا دعوایم شد

با هم قهر کردیمفکر کردم دیگر مرا دوست ندارد

رفتم گوشه ای نشستم

چند قطره اشک ریختم

و خوابم برد…صبح که بیدار شدم

مادرم گفت:

نمیدانی از دیشب تا صبح

چه بارانی می آمد… !





نوع مطلب : مطالب زیبا و جذاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه